محمد بن حسين البيهقي
891
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و به هيچ حال سخن نمىتواند شنود . و ايزد ، عزّ ذكره ، را تقديريست درين كارها كه آدمى بسر آن نتواند شد و جز خاموشى و صبر روى نيست . امّا حقّ نعمت را آنچه دانيم باز بايد نمود ، اگر شنوده آيد و اگر نيايد . » و چون سپاه سالار برفت ، امير بر حدود گوزگانان كشيد 1 . شرح احوال على قهندزى 2 و گرفتارى او در آن نواحى مردى بود كه او را على قهندزى خواندندى ، و مدّتى در آن ولايت بسربرده و دزديها و غارتها كردى و مفسدى چند ، مردمان جلد 3 با وى يار شده و كاروانها مىزدند و ديهها غارت مىكردند . و اين خبر بامير رسيده بود ، هر شحنه 4 كه مىفرستاد ، شرّ او دفع نمىشد . چون آنجا رسيد اين على قهندزى جايى كه آن را قهندز گفتندى و حصارى قوى در سوراخى 5 بر سر كوهى داشت بدست آورده بود كه به هيچ حال ممكن نبود آن را به جنگ ستدن و آنجا باز شده 6 و بسيار دزد و عيّار 7 با بنهها 8 آنجا نشانده . و درين فترات 9 كه بخراسان افتاد بسيار فساد كردند و راه زدند و مردم كشتند و نامى گرفته بود ، و چون خبر رايت عالى شنيد كه به پروان رسيد ، درين سوراخ خزيد و جنگ را بساخت ، كه علف 10 داشت سخت بسيار و آبهاى روان و مرغزارى بر آن كوه و گذر يكى ، و ايمن 11 كه به هيچ حال آن را به جنگ نتوان ستد . امير ، رضى اللّه عنه ، بر لب آبى درين راه فرودآمد و تا اين سوراخ نيم فرسنگ بود . لشكر بسيار علف گرد كرد و نياز نيامد ، كه جهانى گياه بود ، و اندازه نيست حدود گوزگانان را كه مرغزارى خوش و بسيار خوب است . و نوشتگين نوبتى به حكم آنكه امارت 12 گوزگانان او داشت ، آن جنگ بخواست . هر چند بىريش 13 بود و در سراى بود ، امير اجابت كرد و وى با غلامى پنجاه بىريش خويش كه داشت به پاى آن سوراخ رفت ، و غلامى پانصد سرايى 14 نيز با او برفتند و مردم تفاريق 15 نيز مردى سه چهار هزار چه به جنگ و چه به نظاره 16 . و نوشتگين در پيش بود ، و جنگ پيوستند . و حصاريان را بس رنجى نبود و سنگى مىگردانيدند 17 . و غلام استادم ، بايتگين ، نيز رفته بود با سپرى 18 به يارى دادن - و اين بايتگين